تبليغاتX
عاشقی دروغه
آماده برای تبادل لینک با تمامی دوستان هستم ii@



..

...

یک به یک از دستشان می دهیم
ابتدا
نگاهشان می کنیم
احساسشان می کنیم
دستهایشان را می فشاریم
و قلبهایمان را با هم پیوند می زنیم
سپس
نگاهمان را از هم می دزدیم
دستهایمان را در جیبهایمان فرو می کنیم
و بعد یکدیگر را فراموش می کنیم


گویا

هرگز همدیگر را نیافته بودیم





...



..



.

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

خدایا خودت میدونی من صبری که تو داری ندارم نمی تونم دووم بیارم میدونم دیگه تموم شد اما یه جورایی دارم رنج میبرم دارم میسوزم کم آوردم دیگه صبر ندارم خدایا خودت کمکم کن خدایا.../ گفته بود دوستت دارم گفته بود عاشقتم يادمه تموم خاطراتش بودم يادمه تموم زندگيش بودم ، هميشه وقتي نگاش ميکردم اشکو تو چشاش ميديدم هميشه زل ميزد تو چشام يادمه همشون يادمه ميگفتم چرا گريه ميکني ميگفت آخه ميترسم ،ميترسم يه روز يکي بياد منو از تو جدا کنه ميترسم روزی بياد که ما ديگه مال هم نباشيم اما جدايي ما و نرسيدن ما به همديگه غير ممکن بود چون همه چيز جور بود همه چيز يادمه آخرين شعري که بهم گفت :

دوست دارم بميرم و سياه پوشت کنم/نه اينکه بمونم و فراموشت کنم

هميشه اين شعرش تو گوشمه اما اون حالا با اومدن يکي ديگه پشت به تموم حرفاش کرده پشت به تموم احساساتم کرده منو داغون کرده اما نمي دونم چرا نمي دونم چرا اخه اون خيلي دوستم داشت الان همه ي اون دوست داشتنا رو فراموش کرده فقط به خاطره يکي ديگه. الان اون داره ميخنده اما من خواب وخوراکم شده اشک الان اون با يکي ديگه هست و من ...//

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
صبر نکنید زمان هیچگاه مناسب نخواهد شد! از هر جایی هستید و با هر ابزاری در دست دارید شروع کنید . . . ابزارهای بهتر در طول راه پیدا خواهند شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

_________________
تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

دوست دارم دوست داشتنی

امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!!

امروز آغازی بود برای دور شدن از اهداف همیشگیم و دور شدن از دیوانگی

امروز آغازی بود برای تن در دادن به قفس...........

امروز ................؟؟؟؟

به امروز که فکر میکنم میبینم گمشده زیاد دارم....خیلی از چیزها و

افرادی که باید داشته باشم رو ندارم.....و امروز بلند داد میزنم:

مجبورم

از اجبار همیشه بدم میاد ولی یه وقتهایی میرسه که زندگی ۱ راه میذاره

جلوی پات......و میگه همینه که هست.............

و دیوانه هم به اجبار افتاد تو یک مسیری که دلش نمیخواست....

اسم دل رو نیار که این روزها دلی نمونده....نمیدونم دلم کجاست و درمونش

چیه....بیچاره دلم چی میکشه...به هر چی میخواد نرسیده......و الان هم

تو قفس داره میپوسه.......

پرنده های قفسی

عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس

کز میکنن کنج قفس

طعم نرسیدن به چیزی که میخوای خیلی تلخه....یه جور مزه و طعمی که

هیچوقت یادت نمیره........

هیچوقت........

امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!!

شاید بشه از طریق زندگی سگی به کلید رسید و رفت مرحله بعد....ولی

یه دلشوره و یه چرا دارم.........

اگه تا آخرش سگی باشه چی میشه؟؟؟

مشکل اساسی دیوانه اینه که هیچکس نمیفهمتش....هیچکس نمیفهمه..

حتی تو........

اسیر قفس شدن سخته حتی به هر قیمتی.............

یه وقتهایی فکر میکنم خیلی بی عرضه ام.....

زندگی سگی مبارک!!!

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
مسافر سالها بود که داشت سفر میکرد....

اگه ازش میپرسیدی هدفت از سفر چیه...یه کم نگاهت میکرد و میگفت:

تغییر

و باز به راهش ادامه میداد.....میرفت و میرفت تا برسه به هدفش..............

تا حالا دقت کردی از چیزی که متنفری هم دلت براش تنگ میشه؟؟؟

مثل غروبهای پاییز.....دل تنگه پاییز شدم......

خیلی جالبه...کار روزگار خیلی جالبه....جون میکنی تا درد بی درمونت رو درمون

کنی و تا دردت درمون میشه یه درد بی درمون دیگه میاد سراغت....تا بیای این یکی

رو هم حلش کنی بعدی میاد سراغت......و این راه ادامه پیدا میکنه تا دیگه درد

بی درمونی نداشته باشی و راحت سر بذاری زمین و بری پیش خدا که معلوم

نیست اون دنیا هم چه بلاهایی سرت بیاره...........

دلم برای خوندن از ته دل تنگ شده....خیلی تنگ شده....ولی این روزها نمیشه از

ته دل بخونم چون چیزی به اسم احساس توی من تقریبا گمشده......راستش حوصله

ندارم بگردم و پیداش کنم.....خسته شدم از انقدر گشتن بیهوده و طاقت فرسا

آخرش یه روزی هجرت

در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی

همه آسمون غروبه

مسافر سالها بود که داشت سفر میکرد

و تازه بعد از سالها سفر یه چیزی تو دلش داشت اذیتش میکرد و آزارش میداد

یه حس که سرکوفت میزد و میگفت:

تغییر انقدر ارزش سختی کشیدن و سفر و بریدن از همه چیز رو داره؟؟؟؟

مسافر جواب این سوال رو نمیتونست بده.....ولی باز هم سفر میکرد.................

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بذارم

تا قیامت اشک حسرت ببارم

خفه کن اون آهنگ غمگینو

چشم

و مسافر باز هم سفر میکرد...بدون اینکه بتونه به سوالات زیادی که تو ذهنش بود

جواب بده...انگار مسافر آفریده شده بود فقط برای سفر کردن..............
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

قانون طلايي اول:
بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند...

قانون طلايي دوم:
بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود...

قانون طلايي سوم:
بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد....

قانون طلايي چهارم:
بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...

قانون طلايي پنجم:
خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگربي خبر باشند.




+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

در گلستان به تمنّای رُخت رقصیدم 

در دل دشت به ناز نگَهت خندیدم

در میان گل و سبزه ،سوسن و سنبل دشت

من چو پروانه شدم دور دلت گردیدم

 

http://www.springloving.blogfa.com/

هستم

   اوج هستی ام ، لحظه ی  دمیدن شعر است

  خورشید وجودم طلوع می کند

 حیات در من تبلور می یابد

 زمان ومکان در اختیارم نیست 

  با شعر جان می گیرم

 زیبایی بودن در ولادت عشق وجودم را فرا می گیرد

روحم جان می گیرد ؛ بی محابا می نویسد

 قلم در دست دل است و می نگارد

دل را هم حَرَجی  نیست!

با  کلمات اوج می گیرد

به آسمان پرواز می کند

 ستاره ها را به مشاعره  دعوت می کند

به دشت دل ها سفر می کند خوشه ایی می چنید

و آنگاه.......................... می خوانم

یا لطیف ؛یا شعیر

  به سجده می روم معبودم را 

بازمزمه ی عاشقانه ی

یا حبیب یا طبیب یا عزیز

  روحم را صیقل می دهم

 با اشک ، شعرم را غسل می دهم

و می نویسم با حروف قلبم ،با قافیه ی دلم

با واژگونی قانون شعر !

جرمم !؟

 شکستن قافیه است !

و آنگاه من  می مانم و  شکسته بیتی بی ردیف !

امّا هستممممممممممممممممممممممممم و می سرایم!

با پرواز قلم و به فرماندهی  روح و دلم !



گفت بنویس  

گفت بنویس کلام سبزت :   نوشتم  که خیابان خونی است

 گفت بنویس ز عشق :  نوشتم خون شد

 گفت بنویس ز یار : من نوشتم  بر خاک

 گفت بنویس ز دل :من نوشتم له شد

 گفت بنویس بگو :  نوشتم ممنوع!!!!

 گفت بنویس بیا : من نوشتم رفته

 گفت بنویس گُل آزادی : من  نوشتم  گِل شد

 گفت بنویس ز سبزی درخت : من نوشتم  پائیز

  گفت بنویس کجایی لیلی : من  نوشتم مفقود

 گفت بنویس چرا مجنونی :  نوشتم که هوا بارانی است

گفت بنویس سلام :  نوشتم ....  دیر است!

 گفت بنویس چرا :  نوشتم  آرام  ، بس کن خیلی زود  

گفت  بنویس که نان می خواهم : من نوشتم  آجر

 گفت  بنویس ز آب :  نوشتم خفه کرده شورش

گفت بنویس  ز من :  نوشتم مُرده

  گفت بنویس خدا :

 من نوشتم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

طبقه بندی: آموزنده

870fb7fa3b5d0dae4c2ab5cb57d766f3.jpg

وقتی خرم دیگه نمیبینم دختر۱۲ساله ای رو که توی خیابون با اون ارایشه عجیب سعی میکنه بگه من ۲۰ سالمه تا بتونه نظره پسری رو که میخواد جلب کنه.


وقتی خرم دیگه نمیبینم خونه ای رو که ۱۷ میلیارد قیمتشه وبرای ساختنش خیلی از حق ها رو زیر پا گذاشته و روی درش با خطی زیبا نوشته بسم الله الرحمن الرحیم!!

وقتی خرم دیگه نمیبینم مادری رو که به خاطره فقر خود سوزی کرد تا بدبختی بچه هاشو نبینه.

وقتی خرم دیگه نمی شنوم مردی که گفت:من به جز محارمم به همه نظر دارم!

وقتی خرم فقط میتونم به این فکر کنم که شمسی خانوم چه گردنبند گرونی خریده بود.یا اینکه حاج اقا دیروز از مکه اومد و همه رو هتل پارس دعوت کرد و نفری ۱۰میلیون پول غذا داد.عجب مرد با خداییه!!!

وقتی من خرم دیگه این افکار منفی رو ندارم وخیلی خوشبختم!

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
››


قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

1-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید .

2-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه .

3-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید .

4-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است .

5- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه .

6-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید .

7-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!

8-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما می­آد .

9- فقط شما میتونید برید استادیوم .

10- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید.

11-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید .

12- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید .

13- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید .

14- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید .

15- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره .

16- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید

17- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید .

18- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید .

19- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

20- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟

21- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...

22- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید .

23- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید .

24- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید .

25- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید .

26- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید .

27- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید .

28- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید.

29- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه .

30- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد) .

31- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید .

32- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید .

33- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه .

34- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون .

35- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید .

36- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید .

37- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد) .

38- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره .

39- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست .

40- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید.

41- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند .

42- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید .

43- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد .

44- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید .

45- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه) .

46- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد .

47- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید .

48- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟) .

49- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود)
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
سایت بزرگ تفریحی آموزشی www.pcparsi.com

سایت بزرگ تفریحی آموزشی www.pcparsi.com

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 

کم هزینه ترین لذت های دنیا چیست؟  www.miadgah.org


 
اعصابم خورده، بدهكارم ، گرفتارم و ...
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...
 
 1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
 2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم.

 3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

 4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

 5 -گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

6 -   بیشتردعا كنیم.

 7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.

 8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

 9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.

 10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

 11- زیر دوش آواز بخوانیم.

 12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

 13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

 14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

 15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

 16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.

 17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!

 18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

 19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

 20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

 21- گاهی از درخت بالا برویم.

 22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

 23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.

 24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

 25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم

 26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.

 27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.

 28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

 29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

 30- زیر باران راه برویم.

 31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..

 32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

 33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

 34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

 35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

 36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

 37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

 38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

 39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

 40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
8121997-lg.jpg8268437-lg.jpg8307615-lg.jpg8321733-lg.jpg8337291-lg.jpgnz1t6u.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط کوروش_ii@ | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من کوروش21
از کنگان<بوشهر>


درانتظار کسي

باش که مايل باشد

حتي در زماني که

در ساده ترين لباس هستي،

تو را به دنيا

نشان دهد

iii@

پیوندهای روزانه
دست نوشته یک دختر19ساله( آجی سارا)
موب
نامه های من به دخترم
آناهیتا
پاتوق هک
شماره کی رو میخوای؟؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1389
مرداد 1389
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
مشتتتتت
تولد
تنها با تو
آموزش هک حرفه ای و آماتور هکر سیاه
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم
هکک
در بیداد تنهایی
قالب وبلاگ
هك و كرك-بمب و بوت-دانلود نرم افزار
دل شیدا
آتشین
مخملک
محسن آشنا
آروین6045
نانسی
آبجی جونم(الهه)
الهه ناز (وحیده)
دختر بلا ضد پسرها!(سحر)
مجموعه شعرهای فایز دشتستانی(مسعود)
فیلتر شکن روزانه+++آدرس سایتهای خفن
آجي صابرينا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM