![]() |
![]() |
|
| آماده برای تبادل لینک با تمامی دوستان هستم ii@ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آذر1389ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
خدایا خودت میدونی من صبری که تو داری ندارم نمی تونم دووم بیارم میدونم
دیگه تموم شد اما یه جورایی دارم رنج میبرم دارم میسوزم کم آوردم دیگه صبر
ندارم خدایا خودت کمکم کن خدایا.../ گفته بود دوستت دارم گفته بود عاشقتم
يادمه تموم خاطراتش بودم يادمه تموم زندگيش بودم ، هميشه وقتي نگاش ميکردم
اشکو تو چشاش ميديدم هميشه زل ميزد تو چشام يادمه همشون يادمه ميگفتم چرا
گريه ميکني ميگفت آخه ميترسم ،ميترسم يه روز يکي بياد منو از تو جدا کنه
ميترسم روزی بياد که ما ديگه مال هم نباشيم اما جدايي ما و نرسيدن ما به
همديگه غير ممکن بود چون همه چيز جور بود همه چيز يادمه آخرين شعري که بهم
گفت : |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آذر1389ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 مرداد1389ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
صبر
نکنید زمان هیچگاه مناسب نخواهد شد! از هر جایی هستید و با هر ابزاری در
دست دارید شروع کنید . . . ابزارهای بهتر در طول راه پیدا خواهند شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست _________________ تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!! امروز آغازی بود برای دور شدن از اهداف همیشگیم و دور شدن از دیوانگی امروز آغازی بود برای تن در دادن به قفس........... امروز ................؟؟؟؟ به امروز که فکر میکنم میبینم گمشده زیاد دارم....خیلی از چیزها و افرادی که باید داشته باشم رو ندارم.....و امروز بلند داد میزنم: مجبورم از اجبار همیشه بدم میاد ولی یه وقتهایی میرسه که زندگی ۱ راه میذاره جلوی پات......و میگه همینه که هست............. و دیوانه هم به اجبار افتاد تو یک مسیری که دلش نمیخواست.... اسم دل رو نیار که این روزها دلی نمونده....نمیدونم دلم کجاست و درمونش چیه....بیچاره دلم چی میکشه...به هر چی میخواد نرسیده......و الان هم تو قفس داره میپوسه....... پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمرشونو بی هم نفس کز میکنن کنج قفس طعم نرسیدن به چیزی که میخوای خیلی تلخه....یه جور مزه و طعمی که هیچوقت یادت نمیره........ هیچوقت........ امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!! شاید بشه از طریق زندگی سگی به کلید رسید و رفت مرحله بعد....ولی یه دلشوره و یه چرا دارم......... اگه تا آخرش سگی باشه چی میشه؟؟؟ مشکل اساسی دیوانه اینه که هیچکس نمیفهمتش....هیچکس نمیفهمه.. حتی تو........ اسیر قفس شدن سخته حتی به هر قیمتی............. یه وقتهایی فکر میکنم خیلی بی عرضه ام..... زندگی سگی مبارک!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
مسافر سالها بود که داشت سفر میکرد....
اگه ازش میپرسیدی هدفت از سفر چیه...یه کم نگاهت میکرد و میگفت: تغییر و باز به راهش ادامه میداد.....میرفت و میرفت تا برسه به هدفش.............. تا حالا دقت کردی از چیزی که متنفری هم دلت براش تنگ میشه؟؟؟ مثل غروبهای پاییز.....دل تنگه پاییز شدم...... خیلی جالبه...کار روزگار خیلی جالبه....جون میکنی تا درد بی درمونت رو درمون کنی و تا دردت درمون میشه یه درد بی درمون دیگه میاد سراغت....تا بیای این یکی رو هم حلش کنی بعدی میاد سراغت......و این راه ادامه پیدا میکنه تا دیگه درد بی درمونی نداشته باشی و راحت سر بذاری زمین و بری پیش خدا که معلوم نیست اون دنیا هم چه بلاهایی سرت بیاره........... دلم برای خوندن از ته دل تنگ شده....خیلی تنگ شده....ولی این روزها نمیشه از ته دل بخونم چون چیزی به اسم احساس توی من تقریبا گمشده......راستش حوصله ندارم بگردم و پیداش کنم.....خسته شدم از انقدر گشتن بیهوده و طاقت فرسا آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه مسافر سالها بود که داشت سفر میکرد و تازه بعد از سالها سفر یه چیزی تو دلش داشت اذیتش میکرد و آزارش میداد یه حس که سرکوفت میزد و میگفت: تغییر انقدر ارزش سختی کشیدن و سفر و بریدن از همه چیز رو داره؟؟؟؟ مسافر جواب این سوال رو نمیتونست بده.....ولی باز هم سفر میکرد................. قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم خفه کن اون آهنگ غمگینو چشم و مسافر باز هم سفر میکرد...بدون اینکه بتونه به سوالات زیادی که تو ذهنش بود جواب بده...انگار مسافر آفریده شده بود فقط برای سفر کردن.............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
![]() در گلستان به تمنّای رُخت رقصیدم در دل دشت به ناز نگَهت خندیدم در میان گل و سبزه ،سوسن و سنبل دشت من چو پروانه شدم دور دلت گردیدم
هستم اوج هستی ام ، لحظه ی دمیدن شعر است خورشید وجودم طلوع می کند حیات در من تبلور می یابد زمان ومکان در اختیارم نیست با شعر جان می گیرم زیبایی بودن در ولادت عشق وجودم را فرا می گیرد روحم جان می گیرد ؛ بی محابا می نویسد قلم در دست دل است و می نگارد دل را هم حَرَجی نیست! با کلمات اوج می گیرد به آسمان پرواز می کند ستاره ها را به مشاعره دعوت می کند به دشت دل ها سفر می کند خوشه ایی می چنید و آنگاه.......................... می خوانم یا لطیف ؛یا شعیر به سجده می روم معبودم را بازمزمه ی عاشقانه ی یا حبیب یا طبیب یا عزیز روحم را صیقل می دهم با اشک ، شعرم را غسل می دهم و می نویسم با حروف قلبم ،با قافیه ی دلم با واژگونی قانون شعر ! جرمم !؟ شکستن قافیه است ! و آنگاه من می مانم و شکسته بیتی بی ردیف ! امّا هستممممممممممممممممممممممممم و می سرایم! با پرواز قلم و به فرماندهی روح و دلم !
گفت بنویس گفت بنویس کلام سبزت : نوشتم که خیابان خونی است گفت بنویس ز عشق : نوشتم خون شد گفت بنویس ز یار : من نوشتم بر خاک گفت بنویس ز دل :من نوشتم له شد گفت بنویس بگو : نوشتم ممنوع!!!! گفت بنویس بیا : من نوشتم رفته گفت بنویس گُل آزادی : من نوشتم گِل شد گفت بنویس ز سبزی درخت : من نوشتم پائیز گفت بنویس کجایی لیلی : من نوشتم مفقود گفت بنویس چرا مجنونی : نوشتم که هوا بارانی است گفت بنویس سلام : نوشتم .... دیر است! گفت بنویس چرا : نوشتم آرام ، بس کن خیلی زود گفت بنویس که نان می خواهم : من نوشتم آجر گفت بنویس ز آب : نوشتم خفه کرده شورش گفت بنویس ز من : نوشتم مُرده گفت بنویس خدا :
من نوشتم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
طبقه بندی: آموزنده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 خرداد1388ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
||||
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط کوروش_ii@ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من کوروش21
از کنگان<بوشهر> درانتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي، تو را به دنيا نشان دهد iii@ |
| پیوندهای روزانه |
|
دست نوشته یک دختر19ساله( آجی سارا) موب نامه های من به دخترم آناهیتا پاتوق هک شماره کی رو میخوای؟؟ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|